پاییز فصل زیبا

ازچشمانت برایم شعری بخوان تا درقافیه های آن گم شوم.....

بانوی شرقی من
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢  کلمات کلیدی:

آه ؛ای بانوی شرقی من ؛در دفتر شعرم ؛برایت شعری سرودم به رنگ خوشه های طلایی گندم.... من دل به توبستم؛ چون کودکی که از مدرسه می گریزد وشعرهایش ؛را در کیف ولای کتابهای خود پنهان می کند وآن را محکم گرفته است......بانوی شرقی ؛من بی تو کار؛ من از سادگی کودکی؛ گذشت وبه شکوه ؛جنون عشق رسید .......آه ؛ای بانوی شرقی من این روزها ؛در غیابت به خود نهیب؛ می زنم که کجاست آن گل سرخ مهربان من؛ تا سنگینی بار؛غم روزها ی فراق را که دراین شب های سرد پاییزی مرا سخت دلگیرکرده بردوشش بنهم ......ای بانوی زیبا ی من ؛این روزها به گذشته ام می اندیشم واز آن شبی که تورا شناختم .....عابری بودم درظلمات شب؛ برسر کوچه ای که به انتظار ختم می شده ایستاده بودم ؛وآسمانم خالی بودبی هیچ ستاره ای وناگاه تو آمدی ؛آرام وبی صدا.....ومن با روشنایی توازشب سرد پاییزی ؛گذشتم وتو دستم را گرفتی ؛وبا خود به سرزمین سکوت بردی ...... بانوی شرقی من دلتنگیهای غروب دلم را با چکاوکهای مهاجر؛برایت می فرستم تا بدانی که چقدر دلتنگ دیدن تو هستم ......... (تقدیم به همسرعزیزم)