پاییز فصل زیبا

ازچشمانت برایم شعری بخوان تا درقافیه های آن گم شوم.....

اشک روزهای دوری
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥  کلمات کلیدی: اشک ، زمستان ، آسمان ، دوست داشتن

  این روزها ؛  از کنار پنجره دلم  به آسمان و دریای زندگی خیره می شوم ...............واحساس می کنم یه جوری حس دلتنگی برایت در دلم زنده میگردد ............... اون همه قول و قراری که در دوریت من  بسته ام .......چندین بار آن را شکستم........این روزها  دلم سیراب است  از غصه و ماتم ........ و هزاران قطره از اشک و انتظار حاصل نیمه نگاه من به لحظه؛ لحظه های با توست............... دلم در حسرت شنیدن صداییست که هر روز و هر وقت ؛آن را بشنوم مرا از خود سیراب می کندو با خود به آسمان خیالی؛ سوار بر بادبادکها ی کاغذی کودکی ام می برد ....................چه رویای زیبایی ...... آخه دل من گناهی نداره که آخرش این همه انتظار را در او زنده کنی آخه من  کسی ام که تنها گناهم دوست داشتن توست چیزی که بارها و بار ها از اشک چشام خوندی اشکی که غرور مردانگی را برای تو فنا کردند............................. و حس می کنم دیگر به زمستان خواب رسیدندو دلم رانجوا می دهند.............و من این روزها می ترسم که قاصدک خبری از تو برایم نیاورد و مرا در بیابان تو رها کند.................... بیابانی که مملوء از حسر ت آب وصال  است ...........این روزها ؛بار دیگه کبوتر های آرزوهایم را در آسمانت نظار ه می کنم ..............و به خود می بالم ؛که حس کنم کسی به انتظار من نشسته در حالی که مشک آبی را دارد که خالی از اشک چشامه ..........ومن اشک چشماهایت را خواهم پرستید آن موقع که حس کنم .......برای رویایی پاکت ریخته شوند ............