پاییز فصل زیبا

ازچشمانت برایم شعری بخوان تا درقافیه های آن گم شوم.....

قایق زمان
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦  کلمات کلیدی: قایق ، حسرت ، امیدواری

می خواهم امروز از تنها یی، بی کسی؛ بنویسم ......می خواهم از تنها کسی که موج نوشتن را در دلم بیدار می کند و حس پاک دوست داشتن را در وجودم........ سالها می گذرد و من از پشت شیشه های مه گرفته پنجره ی دلم به سختی هاییم که بار تلخ وشیرین عشق را یاری می پندارد نگاه می کردم .......................وهیچ وقت فکر نمی کردم ...........که رسیدن به لحظه های بیقراری دوباره رنگ زرد پاییزی می گیرند..............این روزها؛ رنگ انتظار سال های جوانیم که تا پای مرگ در توشه ی خاکی ام نهاده ام و همیشه منتظرش بودم آنقدر که در چشمها یم رنگ اشک هویدا گردیده و آنقدر در حسرت قفسه ی عشق بلبلان مستانه ی روزگار را سپری نموده ام که به یادخاطراتم اشک می ریزم.....................اینک که  تجربه ی زندگی بر من سنگینی نهاده................من حس دوست داشتن  به اورا با گرد و غبار زمانه پوشانیدم تا شاید روزگار درنگی کند و خاطرات مه گرفته مرا از پشت شیشه های قاب زندگی بزداید ..............این روزها  وجودم را با لحظه هایی سپری نموده ام که خاطرات آنها مرا سرشار اززندگی می کند................. موی سپید من حاصل انتظار پاکی برای عاشقانی است که در مسیر سرنوشت هیچ وقت حس با هم بودن را رنگ نزدن و این روزها ؛عشق پاک کسی هویدا  گشته؛ که سال ها دور از چشم بنی آدمیا ن  پنهان نموده است  ........می خواهم به دیار عشق سفر کنم ...............اما توشه ای ندارم ...............مسیرم طولانی است جاده ی سردی فرا روی من است و تجربه ای کم بها در توشه ی خاکیم ..................... من می خواهم با قایق زمانه به اعماق دریای متلاطم زندگی سفر کنم ..................و راه کسی را بر گیرم که برای رسیدن به من اشک ها را روانه ی دریای بی کرانی نموده که با بی رحمی صدف های ساحل زندگی را بلع می کرد....... آری من ؛می خواهم قایقی چوبی بسازم تا با آن به اعماق روزگار سفر کنم........

قایقی خواهم ساخت ................................خواهم انداخت به آب .........................