پاییز فصل زیبا

ازچشمانت برایم شعری بخوان تا درقافیه های آن گم شوم.....

درددل روزهای تنهایی
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧  کلمات کلیدی: اغراق ، شب های انتظار ، دنیای خاکی

این بار می خواهم ؛از حرف های دلم برایت بنویسم ؛که سال هاست در پشت حصار استخوانی قفسه ی سینه درد تنهایی وجدایی را کشیده است..............از کدامین دردها برایت بنویسم ........از فراق یار............ یا از کوچه ی خشتی انتظار ...........ویا از بی قراری وسرگشتگی من درهجر یار..........در سرمای گرم پاییز...............شاید دیگر ارزش معنایی کلمات رخت بسته و معنا در قالب لفظ نمی گنجد................. به همین خاطر است که حرف زدن با کسانی  ازقالب دنیای خاکی باشند سخت و خنده آور باشه............. من نمی دانم که با کدامین کلمات پناه جویم تا بتوانم آنچه در پشت چشمانم باشد را همانند گریه بر گونه ی زبان جاری کنم ..............وبه تو بگویم که من تورا دوست دارم ............من درپی اینم که  کسی را بیابم که راز شب های انتظار را از من بزداید و معنای خورشید را در شب بی ستاره برای من ممکن سازد.................واین ممکن است ......... شاید چیزی مثل فرض محالی باشد که در خیال آدمی جانگیرد .................ویاشاید  اغراقی باشد که در پشت آن واقعیتی نهفته است............وتو همان کسی هستی  که دلی دارد که رازها را در خود نگه  داشته است..........خدایا کمکم کن که کسی رادر دنیای خودمان و در آسمان آبی تو ازمن نرنجد ..............