پاییز فصل زیبا

ازچشمانت برایم شعری بخوان تا درقافیه های آن گم شوم.....

درد جدایی
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧  کلمات کلیدی:

این روزها ؛نمک به زخم کویر؛ جدایی می پاشم؛ وبه سوز آواز چکاوکی که در قفس ؛کودک فال فروش ؛کنار پیاده رو آوازش را حراج کرده است گوش  می سپارم .........می خواهم از دلواپسی ها ی عاشقانه ؛بگویم واز خط خط جدایی ها .....وقتی که کوچ عاشقانه ات ؛را آغاز کردی وبا حسی از نرسیدن ها در؛وداعی تلخ از محبوب جدا می شوی .......وقتی که تیک تیک زمان ثانیه های؛ باهم بودن را فریاد بزند ........وقتی که در آخرین نگاه ؛گرمی دستها را احساس کردی ؛جدایی برایت معنی پیدا می کند ولحظه های دوری؛ یار آغاز می شود وتو باید شعر جدایی وسکوت را در شبهای بلند ؛وروزهای فراق؛ بسرایی ودر غروبی پاییزی وابدی ؛همراه با چکاوکهای مهاجر ؛به گوش یار برسانی تا شاید غم هجران به سر آید.......(برگرفته از نوشته های قبلی ام )