پاییز فصل زیبا

ازچشمانت برایم شعری بخوان تا درقافیه های آن گم شوم.....

صدای باران
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩  کلمات کلیدی: رویای شیرین ، طراوت باران ، دست های گرم ، مهربانی

به خواب عمیقی ؛ می روم چشمانم را می بندم بی تو .......ناگهان از آن سوی بیدها ی لرزان تورا می بینم ......برایم دست تکان می دهی .........ومن برای رسیدن به تو سوار بر؛ابرها ؛وهمراه با باد می آیم ......من در تلاش برای گرفتن دستهای گرمت ؛دست دراز می کنم واز؛ با لای ابرها می نگرم ........صدایت می کنم؛ اما تو صدایم رانمی شنوی؛ واز پشت بیدها؛می روی ودر سکوت وخیال ؛از من دور می شوی .......چشم باز می کنم وخودم را در اتاق تنها می بینم ......ابرها به غرش افتادند ومن پشت پنجره ؛به صدای باران گوش می دهم ودر روشنایی غرش رعد؛ به لرزش بیدها نگاه می کنم؛ وبه رویای شیرین وصال تو............