پاییز فصل زیبا

ازچشمانت برایم شعری بخوان تا درقافیه های آن گم شوم.....

شهر خاکستری
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢  کلمات کلیدی:

در جایی؛ از این زمین خداوندی؛ شهری بود بنام خاکستری .........که دورتا دور؛ آن را با تنهایی حصارکشیدند ؛در ودیوار آن ؛را با غم چیدند .......درختان شهر؛ سایه های خود را از رهگذران؛ دریغ می دارند .........شبها از پنجره اتاق ؛ خواب کودکان آن لالایی؛ به گوش نمی رسد ....... هیچ نجوای عاشقانه ای ؛در این شهر شنیده نمی شود ........سال در آن با پاییزآغاز؛ وبا زمستان ؛به پایان می رسد وشهر حتی؛ بویی  و رنگ؛  بهار را حس نکرده است ..........روزها درآن تکراری .....شبها طولانی است.......ماه خمیازه می کشد، وآفتاب خواب آلود است......وشهر را رنگ خاکستری گرفته است.........ساکنانش از عشق ؛مهربانی ،علاقه ؛وصداقت خصلتی ندارند وبا آنها بیگانه هستند.......چکاوکها درآن برای روزهای جدایی می خوانند وهیچ قاصدک عاشقی در آسمانش پرواز نمی کند........در آن طراوت باران ؛معنایی ندارد وقطره های؛ یخ زده اشک های جدایی ؛همیشه جاری ست....در شامگاه آن مهتاب؛ به گدایی محبت می رود؛ ومن در این اندیشه ام دلتنگیهایم را با کدامین ؛ساکن شهر در میان بگذارم؛ تا بداند که چقدر احساس تنهایی دارم........ورازهای عاشقانه رابه چه کسی بگویم تا باورکند که عشق معجزه است..........ودوستی وقار ومهربانی........