پاییز فصل زیبا

ازچشمانت برایم شعری بخوان تا درقافیه های آن گم شوم.....

قصه تنهایی
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦  کلمات کلیدی:

خورشید در حال غروب کردن......روز دیگری از پاییزبه پایان آمده .......کم کم شب چادر سیاه خود را پهن می کند...ومن در این اندیشه ام که در این روز سرد پاییزی آیا محبوب من زلف های خودرا در باد شانه خواهد کرد تا من بوی زلف های اورا احساس کنم؟؟؟؟ستارگان در آسمان سوسو می کنند وماه با روشنایی خود به زمین لبخند می زند.....بغضی سنگین گلویم را می فشردومن احساس می کنم که به وسعت دریا ها اشک در چشمانم هست.....محبوب من می خواستم برایت شعری بسرایم ....اما شعرهایم در زیبایی چشمانت گم شده اند....دردل های خودم را به ماه می گفتم.....غافل از اینکه چکاوکی تنها که در کاج باغچه لانه کرده حرفهای مرا می شنید.....چکاوک آرام آرام می خواند وصدای غمگینش حکایت از تنهایی وجدایی داشت ......با او همکلام شدم :از عشق سخن گفت واز جدایی ودوری ....قصه اش را که شنیدم احساس کردم که من خوشبخت ترین فرد هستم ....چرا که غمگین تر وتنهاتر ازمن کسانی هستند که هیچ کس قصه تنهایی آنها را گوش نداده است..........