پاییز فصل زیبا

ازچشمانت برایم شعری بخوان تا درقافیه های آن گم شوم.....

قصه قلب ها
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸  کلمات کلیدی: قلب ، فاصله ، تقدیس ، اراده

آدمی دو قلب دارد .............قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر............قلبی که از آن با خبر است ،همان قلبی ست که در سینه می تپد،همان که گاهی می شکند؛گاهی می گیرد و گاهی می سوزد،گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود.................با این دل است که عاشق می شویم ................با این دل است که دعا می کنیم ................با همین دل است که نفرین می کنیم ..............و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم..................اما قلب دیگری هم هست........قلبی که از بودنش بی خبریم................این قلب اما در سینه جا نمی شودو به جای اینکه بتپدمی وزد و می بارد و می گردد و می تابد ..............این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد................سیاه و سنگ هم نمی شود..............از دست هم نمی رود..............زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند....................بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد................این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند..................وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد...................وقتی تو می رنجی او می بخشد..............این قلب کار خودش را می کند....... نه به احساست کاری دارد نه به تعلقات .............نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی .............و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند .............. به خاطر قلب دیگرشان به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند ....................(برگرفته از یادداشت های یک وبلاگ)