راز چشما ن تو

آیا می دانی ؛وقتی که به چشمانت ؛نگاه می کنم ؛آسمان آغوش خود؛ را باز می کند تا در آن ستارگان را بکارد ........آیا می دانی وقتی که من دست نوازش ؛بر زلف هایت کشیدم دسته ی چکاوک خواب آلود درخت بید را آشفته کردم .....وتو وقتی که چشمهایت را باز کردی آرامش ؛به چکاوکهای درخت بید بازگشت .....ومن دراین اندیشه ام که چه رازی ؛در آن چشمان توست که آرامش را به دسته  ی ؛خواب زده چکاوک ها برمی گرداند.......(برگرفته از نوشته های قبلی ام )

/ 0 نظر / 5 بازدید