شب خزان

تو رفتی ومن مانده ام ؛هنوز به پای پنجره ؛همصدا با ابرها وهمراه با آواز چکاوکها ؛بی تو شکسته ام ......من درپشت باد خیس سرد به رفتنت نگاه می کنم ومنتظر .......ومی دانم که بی حضور محبت نمی توان زیست ......اما تو رفتی ومن تنها مانده ام ..........

/ 0 نظر / 5 بازدید